عجب رسمیه رسم زمونه
قصه ی برگ و باد خزونه
میرن آدما , از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه؟ چی شد اون خونه؟
آدماش کجان؟ خدا میدونه
بوته ی یاس باباجون هنوز
گوشه ی باغچه , توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
خودش کجاست؟ خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
بعد از مدتها دلم گرفت ! اینم یه موضوع تکراری برای وبلاگم.باید گریه کرد تا سر حد مرگ تا انتهای دنیا...
گریه کن گریه قشنگه , گریه سهم دله تنگه
آی قصه قصه قصه, نون و پنیر و پسته , یه دختری نشسته , توی اتاقی خسته , آی قصه قصه قصه, دختری دلشکسته, با کوله باری غصه ,آی قصه قصه قصه , دخترکم گریه کن , غم هاتو باز رها کن ,آی قصه قصه قصه, دختری خوب و خسته , یه گوشه ای نشسته , با یک دل شکسته , شعری از غم مینویسه, آی قصه قصه قصه, دخترک شکسته , از همه کس گسسته ,با چشمهای نشسته , توش اشک غم نشسته,آی قصه قصه قصه ,یه قصه ی پر غصه , که توش دلا شکشته , از غم دلم شد خسته , یه بغضی تلخ و سنگین روی دلم نشسته...
گاهی آروز میکنم ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم...روزی 100 بار
امیدوارم اتفاقی بیفته تا تمام غصه های دلم رو یک جا فراموش کنم...دلم میخواد فقط یک روز نه یک ساعت رو بدون دلتنگی و غم و غصه بگذرونم...انقدر غصه خوردم تا شاعر هم شدم..شاید واقعا شادی حرومه؟!
دیگه تمومه شادی حرومه