قرار بود دیگه اینجوری نشم اما شدم. تقصیر خودم نبود. ایندفعه واقعا تقصیر خودم نبود
یعنی الان کسی پیدا می شود که دلش بیشتر از من یا حتی اندازه من گرفته باشد؟کسی هست که بیشتر از من احساس تنهایی کند و نداند که چگونه از این حس رها شود و هر کاری که به ذهنش می رسد انجام دهد اما بازهم نشود؟؟؟؟
کسی پیدا می شود که به اندازه من امکانات داشته باشد که از این حس مزخرف و زجر دهنده رهایی یابد اما نداند چگونه؟
تنهایم تنها تر از انچه که بتوانی حدسش را بزنی تا کنون آدمی را مثل خودم ندیدم که سخت دیگران را بپذیرد سخت خودمانی شود. من اندوهگینم ناراحت و غصه دار اما نمی دانم دلیلش چیست . من افسرده ام و همین باعث می شود که مدتی طولانی بدون یک کلمه در جمعی می نشینم و فقط گوش می دهم و اطرافیان خیال می کنند من بیش از اندازه مغرور و خودخواهم.
من شکسته ام . هم شکسته و هم شکستنی. شکستنی تر از آنچه بتوانی فکرش را بکنی. من بارها شکسته ام اما بی صدا از درون شکسته ام و هیچکس حتی متوجه ترک خوردن روحم نشد. حتی نزدیکترینم
من دست ندارم هیچکس را دوست ندارم. این جمله را کاملا جدی گفتم. دوست نداشتم و از دیشب تصمیم گرفتم هرگز دوست نداشته باشم.هیچکس را - هرگز. من خودم را هم دوست ندارم مدتهاست که خودم را فراموش کرده ام.
من هیچ دلخوشی ندارم . به چه دل خوش کنم؟ به مانتویی که تازه مد شده به ماشینی که آرزو دارم داشته باشم ؟ به پول؟ به تحصیلاتم؟ که چه/؟؟ گیرم که من دارای بیشترین ثروت زیباترین اتومبیل و بهترین کار باشم آخرش که چه؟
وقتی هیچ خبر تازه ای نیست وقتی چیزی برای خوشحالی وجود ندارد وقتی مدتهاست که از ته دل نخندیدی و حتی هیچ انگیزهای برای دقیقه بعدی زندگیت نداری. وقتی همه اطرافت حصار می بینی احساس خفگی می کنی و فقط دلت قدم زدن می خواهد بدون اینکه به چیزی بیاندیشی و از همه وحشتناکتر وقتی نمی توانی پا بیرون بگذاری و بروی و بروی و بروی و انقدر بروی که مکان و زمان را گم کنی . چشم باز میکنی و میبینی روی همین صندلی روبروی مانیتور نشسته ای و همه خیالی زیبا بوده در ذهنت و اشک جام چشمانت را پر می کند آنقدر پر که لبریزش می کند روی گونه. احساس خفگی خفه ات می کند احساس درماندگی می کنی و پوچی. واقعا چه باید کرد؟ الان به این فکر می کنم که در این موقعیت چه باید بکنم؟چرا درمانده شدم من. چرا حالم خراب است؟