خشم، خردها را تباه و از درستی دور می کند . [امام علی علیه السلام]

غمنامه

 


وداع با عشق
 
دیگر قلبم باور ندارد که عشقی در این زمانه وجود دارد!عشق در قلبم
 
 مثل یک خواب و رویا شده است ....دیگر قلبی که یکرنگ ، یکدل و با وفا
 
 باشد در این زمانه نیست!هر که آمد برای مدتی در قلبم ماند ، مرا سوزاند و
 
 بعد ، از این  قلب شکسته من سرد شد و رفت....دیگر عشق های این
 
 زمانه مثل عشق قصه ها واقعی نیست! آنانکه ادعا می کردند عاشقند
 
 قلبم را زیر پا له کردند !او که ادعا می کرد مرا رها نمی کند ، مرا سوزاند
 
و در سرزمین تنهایی ها رهایم کرد! دیگر درهای قلبم برای همیشه به روی
 
عشق بسته خواهد شد!اگر معنای عشق دل شکستن است ، پس لعنت به عشق !
 
اگر رسم عاشقی این است که قلب آنکه دوستش داری را بسوزانی و بعد از مدتی
 
 رهایش کنی پس لعنت به تو که مرا در این دنیای دروغین در به در کردی!
 
او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من
 
است ، رفیق نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ
 
 تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس غریبه ای دیگر شد ، او که ادعا
 
 می کرد که مرا دوست دارد و دیوانه وار عاشق من است ، بی وفای بی وفا شد!
 
بعد از اینکه قلبم بارها عاشق شد و در قلب بی محبت  دیگران اسیر
 
 شد و برای مدتی در آن قلب های بی محبت سوخت و زیر پا له شد چگونه
 
می توانم عشق را دوباره بپذیرم؟
 
عاشقی از ما گذشت ، دیگر بس است هر چه ساختم و ویران شد!
 
دیگر بس است هر چه ماندم و آخر سر نیز مثل شمع سوختم و
 
خاموش شدم!
 
کسی دیگر لایق این قلب شکسته من نیست ، و دیگر حوصله ساختن
 
 خانه عشق را ندارم چون می دانم روزی این خانه دوباره ویران می شود!
 
میخواهم در دریاها تنها سرنشین قایق زندگی باشم ، لحظه غروب
 
 تنهای تنها نظاره گر غروب باشم ، در کنار دریا بی آنکه کسی در کنارم
 
 باشد قدم بزنم ، زیر باران بدون هیچ چترو سرپناهی با تنهایی هایم باشم!
 
نه همسفری را میخواهم که رفیق نیمه راهم شود ، نه هم نفسی را
 
میخواهم که روزی بی خیال من شود و نه لیلایی را میخواهم که
 
 با من بی وفایی کند !
 
دیگر عشق را نمیخواهم ، و محال است که دوباره روزی با عشق
 
 همسفر شوم!
 
دیگر عشق را قبول ندارم ، آن زمان که عشق برای من زیباترین کلام
 
 و قشنگترین لحظه بود گذشت ، اینک  من یک مرد تنهای زخم خورده و
 
دلشکسته ام!
 
کسی که دیگر در سینه اش قلبی ندارد تا کسی را دوست داشته باشد!
 


 
فصل بهار آمد اما من همچنان فصل خزانم
 

  
دلم خیلی گرفته...
 
آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....
 
حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه تو را میگیرند...
 
میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی
 
صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....
 
دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم...
 
میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....
 
خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....
 
همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته
 
 نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم.....
 
به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی شانه های
 
 مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....
 
حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....
 
کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه این
 
چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....
 
قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار شنیدن
 
 صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد....
 
شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها!
 
دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم کردی!
 
اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند 
 
 درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز فرا گرفته است....
 
فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است
 
و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم............
 

 


سهم من از با تو بودن 
 
بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....
 
همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم به عنوان
 
بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....
 
کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی
 
و آن را دور نمی انداختی .....
 
کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد
 
 بر روی آن نمی ریختی!
 
رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!
 
تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی ، با بی محبتی هایت
 
آن را سوزاندی و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!
 
تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟
 
اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !
 
با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم ، فکر میکردم که قلب
 
 تو بهترین و امن ترین جایی است که میتوانم در آن اسیر شوم و تا ابد بمانم....
 
اما مدتی گذشت که احساس کردم هوای قلبت سرد سرد شده
 
 است و دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد ! هر چه در قلبت سوختم تا با
 
 گرمای سوختنم در آنجا بمانم بی فایده بود ، قلب تو آنقدر سرد بود
 
 که دیگر جای ماندن در آن نبود....
 
این رسمش نبود ! تو با من ، احساس من ، قلب شکسته من بازی کردی!
 
همه آن را شکستند و رفتند ، اما دوباره بازی عشق را با تو
 
 آغاز کردم ، انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!
 
قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک، چند آرزوی
 
بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود.....
 
                           اگر معنای عشق شکست است پس لعنت به عشق!
 
                           اگر رسم عاشقی دلشکستن است پس نفرین بر تو !




محمد ::: شنبه 86/2/29::: ساعت 3:36 عصر

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 34


بازدید دیروز: 0


کل بازدید :7871
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>آرشیو شده ها<<
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<