آنکه با دانش خود به پیکار با نادانی اش برخیزد به بالاترین خوشبختی می رسد [امام علی علیه السلام]

غمنامه

  

 

در دست نوشته های سردم همیشه ایمان داشتم که باز می گردی، می اندیشیدم که می توانم ایمان

به خویشتن را جایگزین ایمان به سرنوشت سازم، شاید هم ایمان به بازگشت، انتظار را برایم آسان

ترمی کرد... اما، تو هرگز کلامی به قلب منتظر نداشتی که بازگویی باران، بوی خاکی را بیدار می کند

 که درونش خفته ای زمینِ خاکستریِ گورستان دوباره گل شد و من در قلب یک انتظار تلخ پوسیدم

یاد لحظه هایی بخیر که خاکستری گذران زمین در میان امواج روشن مه، رطوبتی سحرگاهی داشت...

یاد لحظاتی که در تب و تاب خروشان زندگی آواز خنده های کودکانه می پیچید...

لحظه ی رنگین ِ بازی های شادمانه ی بی خیال...لحظه ی آواز آتش گرم در گذرگاه سرد شب...

لحظه ی گذر موسیقی باد در نیزارهای ژرف زندگی...

بهانه، نگاه سرد من دیگرتاب نمی آورد. در گذر سهمگین این سالهای تلخ خسته شده ام.

دستت را به من بده، می دانم که دستهای من در برابر دستهای تو خیلی کوچکند،

 مرا این بار با خود ببر، چه آسوده و آرام خواهم خفت...

آرام باش و آرام به من گوش بده به صدای نوازش باد خنک صبحگاهی که بیدار می کند،

که نوازش میکند و سرمست می سازد...

من دیگر از نهایت نمی گویم که چه تلخ است تمام پایان ها من دیگر از زیبایی بی حصر

 نگاهی که می خندد حرف نمی زنم گوش کن از زیر پنجره صدای تار می آید می شنوی؟

با حضورت ،دیگر از هیچ هم نخواهم ترسید...

مرا نسوزان!

حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی آب سرد بر روی این قلب آتشین من نریز!
 
 با رفتنت مرا وسوسه نکن که خود را از دنیا رها کنم....
 
حالا که آمدی و اینهمه قول و قرار دادی بیا و تا آخرین لحظه با من باش....
 
بیا و مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن ....
 
تنهای تنها بودم ، اینک که با تو هستم دلم میخواد تا آخرین لحظه نفسهایم
 
با تو باشم و دیگر به سوی تنهایی ها بازنگردم....
 
نمی دانم چرا اینهمه تو را دوست می دارم و لحظه به لحظه دلم
 
برایت تنگ می شود! تنها می دانم احساس میکنم اینک یک دیوانه ام!
 
دیوانه ای که شب ها با یاد تو و از دلتنگی تو با چشمهای خیس
 
 می خوابد و روزها نیز لحظه به لحظه به یاد تو هست و فکرش از یاد تو بیرون نمی رود!
 
حالا که آمدی و عاشقم کردی ، قلبم را نشکن و چشمهایم را خیس نکن!
 
حالا که آمدی ، مرا تنها نگذار و قلب مرا دوباره در به در این دنیای بی محبت نکن!
 
تو اولین و آخرین عشق منی عزیزم ، چگونه تو را فراموش کنم ای تو
 
 که مرا از گرداب تنهایی و نا امیدی نجات دادی و به زندگی سرد
 
 و بی روح من جان تازه ای دادی!
 
مثل خزانی بودم که با آمدنت تبدیل به بهار سبز عاشقی شدم، مثل پرنده ای
 
 در قفس بودم که تو آمدی و مرا در آسمان آبی وجودت رها کردی!
 
مثل کویری بودم که آرزوی یک قطره باران محبت را می کشیدم ، تو آمدی
 
 و مرا از عشق و محبت خودت سیراب کردی عزیزم....
 
اینک که آمدی و مرا عاشق خودت کردی رهایم نکن، مرا تنها نگذار و
 
 به آنهمه قول و قرار وفادار باش ! تو دیگر با ما بی وفایی نکن
 
 که دیگر صبر و طاقتمان به آخر رسیده است!
 
تو یکی بیا و از ته دل با ما یار باش.....
 
نمی توانم فراموشت کنم ای تو که مرا دیوانه کردی ، مرا در این دنیای
 
عاشقی در به در نکن ، فراموشم نکن و با من باش ، و تا ابد مرا دوست داشته باش....
 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، اگر می دانستی
 
 که چشمهای بی گناه من شب و روز برای تو خیس است و از دلتنگی
 
  تو می بارد ، اگر می دانستی تنها آرزویم به تو رسیدن است ، هیچگاه مرا
 
 با این عشقت نمی سوزاندی!

 

 

دفتر غم هایم
 
هیچگاه لحظه جداییمان را حتی در خواب نیز ندیدم!
 
زندگی را بدون تو یک کاووس میدیدم .... آنقدر تو را دوست میداشتم که قلبم
 
 هیچ احساسی به جز تو نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشت....
 
دنیا را با تو زیبا میدیدم و هر شب اگر از دلتنگی خوابی به این چشمهای خسته
 
 و گریانم می آمد ، به شوق دیدار با تو به خواب میرفتم....
 
تو رفتی ، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا می سوزاند!
 
هنوز هم یک مجنونم و منتظر تو هستم ای لیلی بی وفا!
 
این رسمش نبود ای بی وفا! محبت و وفا را از تو آموخته بودم ، معنای عشق
 
را تو به من یاد دادی ، اما اینک از دید تو  دیگرعشقی وجود ندارد!
 
سخت است وداع با کسی که لحظه به لحظه به یاد او بودی و تمام زندگی تو بود!
 
به خدا این رسمش نبود  قلبی که دیوانه وار تو را دوست میداشت را بشکنی!
 
دلت از سنگ نیز سنگتر است!
 
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، حالا دیگر بهانه ای برای زنده ماندن ندارم!
 
به چه عشق و امیدی زندگی کنم؟ خوشبختی؟ موفقیت؟
 
خوشبختی را با تو میدیدم و موفقیتم در گرو عشق تو بود!
 
تا اشک میریزم به من میگویی بچه ای و تا ابراز علاقه ای کنم به من میخندی
 
 و هیچ احساسی نسبت به من و اشکهایم نداری!
 
تمام متنهایم در این دفتر عشق را همه از بی وفایی های تو نوشته ام و همه
 
 صفحات این دفتر پر از غم و دلتنگی های من است.....
 
دفتر عشقی که اینک یک دفتر پر از غم است.
 
دفتر غمم را باز میکنم و زین پس تنها از غم ها و تنهایی و بی وفایی های
 
 تو می نویسم..... پس بخوان ای مخاطب ، بخوان و درد مرا بفهم!
 
او که باید دردم را بفهمد دلش سنگ است و یک ذره احساس محبت و عشق
 
در وجودش نیست ....  او که باید بخواند نمی فهمد عشق چیست، شکستن یک
 
 قلب چه دردیست! آری او که باید بخواند دیگر لایق  این دفتر عشق و متنهایم نیست!

 

 

     قدر مرا ندانستی !    

همیشه با تو یکرنگ بودم ، همیشه در بیشتر لحظه ها به یادت بودم....

عهد بستی ، عهد بستم ، اشک ریختی ، اشک ریختم ....

دلتنگم می شدی ، دلتنگت می شدم ، به یادم بودی به یادت بودم ...

عاشقم شدی ، عاشقت شدم ، لیلا شدی ، مجنونت شدم ...

همیشه به یادت بودم و با عشق تو زندگی می کردم....

هوایم را داشتی ، هوایت را داشتم....

اما تو از من و عشق من سرد و خسته شدی .... پاسخ همه بی وفایی هایت را

وفا دادم ، بی اهمیت از کنار من گذشتی اما من غرورم را زیر پا گذاشتم و به التماس

تو افتادم ، اما باز تو به این همه التماسم هیچی اهمیتی ندادی و دوباره بی خیال

از کنار من گذشتی ....

آن لحظه که چشمانم نیز به خاکت افتاده بودند چرا دلت

 یک ذره نیز به حالشان نسوخت؟

آری پاسخ بی وفایی هایت را وفا دادم ، تو را با عشق و دوست داشتنم

 شرمنده خویش کردم !

پاسخ تو به وفایم ، عشقم ، قلبم ، سکوت بود و چند بهانه برای رفتن.....

همیشه با تو یکدل و یکرنگ بودم ، عاشقت بودم ، دیوانه ات بودم....

عشق را بیش از هر چیز مقدس می دانستم ! تو چه کردی با من و قلبم که دیگر عشق

را به هیچ عنوان قبول ندارم و پوچ می دانم ....

تو چه کردی با من که زندگی را بدون عشق زیبا می بینم!

کاش قلبم را می فروختی ، اما افسوس که تو آن را زیر پاهایت له کردی !

کاش می فروختی تا خریداری داشت و اینک برای خود

 صاحبی داشت ، اما تو آن را زیر پاهایت له کردی تا کسی

 حتی نگاه به آن هم نیندازد!

همیشه با تو یکرنگ بودم ، عاشقت بودم ، دیوانه ات بودم ،اما پاسخ تو

به اینهمه خوبی هایم بی وفایی بود!

مانند من هیچکس تو را دوست نداشت و نخواهد داشت ،مانند من هیچکس

در قلب تو متولد نخواهد شد و روزی فرا خواهد رسید که حسرت روزهایی که

با من بودی و من دیوانه وار دوستت داشتم را بکشی !

قدر مرا ندانستی ای یار سنگ دل من ، و اینک تو توانستی مرا از خودت سرد کنی

و عشق را از قلبم رها کنی .....!

می دانم روزی فرا می رسد که التماس این قلب تنهایم را کنی ، اما افسوس که

آن روز دل من بی وفا و سنگ خواهد شد !

آری پاسخ همه بی وفایی هایت را وفا دادم اما تو قدر وفایم را ندانستی ای بی وفا!

 




محمد ::: شنبه 86/2/29::: ساعت 3:36 عصر

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 20


بازدید دیروز: 0


کل بازدید :7857
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>آرشیو شده ها<<
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<