پسرکم! ... برادرت را به اعتماد دوستی میان خودتان، ضایع مکن ؛ زیرا آن که حقّش را ضایع کرده ای، برادرت نیست . [امام علی علیه السلام ـ در وصیّت خویش به فرزندش محمّد حنفیه ـ]

غمنامه

ر

 

دوستت دارم
 
زنده ام چونکه در کنارمی، هستم چون که تو عشقمی و خوشحالم زیرا تو خندانی…
 
می میرم زمانی که  می روی، نابود میشوم زمانی که  از من دور می شوی
 
گریانم زمانی که  غمیگینی ای عشق من …! پس بمان در کنار من
 
برای همیشه و تا ابد ، با من زندگی کن ، با عشقم ، نه با خاطراتم!
 
بمان و این زندگی را برایم غمگین تر ، و این دنیای بی محبت را برایم جهنم نکن!
 
بمان در این قلبی که مدتها انتظار میکشید تا چنیی عشقی نصیبش شود…
 
اینک که تو آمدی و در قلبم نشستی بیا و تا ابد عشق من و قلبم باش…!
 
اسمت امواج سهمگین دریای دلم را آرام میکند… اسمت چشمهای مرا
 
بهانه گیر می کند، مرا امید وار و آرام میکند ،چشمه غرور را در وجود من جاری میکند…!
 
غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بیش از حد!
 
معنای عشق را بیشتر از معنای واقعی خودش برایم معنا کردی و بیشتر از آنچه
 
 تصور می کردم مرا دوست میداری!
 
اینک که مرا با این عشق و دوست داشتن خودت شرمنده کرده ای  من میخواهم 
 
تو را بالاتر از تو  که مرا دوست داری ، دوست داشته باشم، ای عشق من !
 
پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بیش از حد و از ته دل
 
از تمام وجودم ، همجو رعد و برق آسمان در این دشت عشق در میان این
 
همه عاشقان و در برابر خدای عاشقان با چشمهای گریان ، با صداقت و یکرنگی و یکدلی
 
و احساس آرامش عشق و ذکر نام مقدس تو  ، و شرمندگی ، فریاد میزنم :
 
خیلی دوستت دارم عزیزم

ر

      

 

برو اما ...!  فراموشم نکن 
 
برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....
 
خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....
 
برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا
 
 برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم....
 
برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی
 
 را برایم پوچ و بی معنا کردی.....
 
برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی
 
 که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....
 
همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم
 
 برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم
 
و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....
 
همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر
 
 آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم
 
در قلبم مانده است....
 
برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ،
 
اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و همیشه
 
 یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست!
 
عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ
 
 را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!
 
عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم
 
 و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم...
 
نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را
 
شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!
 
برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای
 
 ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!
 
برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.....

 

 

 




محمد ::: شنبه 86/2/29::: ساعت 3:36 عصر

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 27


بازدید دیروز: 0


کل بازدید :7864
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>آرشیو شده ها<<
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<