دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند
دوست دارم بنگ باشم لوتیان دودم کنند
ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون
دوست نداشته باشه
اگه کسی دوستت داشت لازم نیست بهت بگه دوست دارم . اون با گفتن جمله ی مواظب خودت
باش ثابت می کنه که دوستت داره ... پس مواظب خودت باش
می شه با ستاره بد شد از شب ترانه کوچید می شه از شاخه حسرت گل خرزهره غم چید! می
شه رو آفتابو خط زد عوضش نوشت از ابرا یا که زد آتیش غصه به تن نرم حریرا ! می شه آهُ
قطره قطره بریزی تو جام سینه بعدشم داد بزنی : های ! مستی دنیا همینه !! ولی من قبول ندارم
گریه آخر غزل نیست خنده هامونو خبر کن ! وقت ارسال مثل نیست – - که می گی : قصه همین
بود ! که : شکستن ته دنیاست ! آخرای سال عاشق از بهار گریه پیداست !! به خدا قصه مون این
نیست این نشستن ما رو له کرد هی شکستیم و نشستیم تا ب
از ابتدای غزل : انتها فروشی نیست ! بخوان و گوش بکن ! منتها ، فروشی نیست ! برای این
همه خفاش کور مادر زاد چه فرق می کند آئینه ها فروشی نیست که درد و عشق و شرف ،
شعرمایه های منند تو هر چه خرج کنی این سه تا فروشی نیست ! × کلاس درس ، ردیف ششم
… وَ حرف حساب : که عدل – حرف علیْ مرتضا – فروشی نیست … غزل به بیت ششم که
رسید شاعر … رفت کسی نبود بگوید : خدا فروشی نیست !! ×× … چه استکان قشنگی !
چقدر این ، آقا ؟! عزیز ! دست نزن ! … هی شما !! فروشی نیست !! ××× به جای اسم
خودش نقط
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من
و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده
لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت
لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه
حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری زی